حرفهایم با تو را اینجا می نویسم...توکه جواب نمی دهی لا اقل یادم باشد...راستی تو اصلا کی هستی؟

مشاهده یادداشت خصوصی

+ تاريخ ۱۳٩٠/٩/٢۳ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ نويسنده سین.ر نظرات ()

همه آدم های دنیا

با آخرین قطار رفتند

حسم

 ریل غمگینی ست

در  بیابان متروک

که

مرگش را به تاخیر انداخته

امیدی راکد:

در انجماد شب

خورشید و

در التهاب روز

شب!

 

 

 

+ تاريخ ۱۳٩٠/٩/٢٠ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ نويسنده سین.ر نظرات ()

نه گلستان های هلند
نه آسمان خراش های نیویورک
نه جزایر قناری

دل من به سایه ی آرام این راه خوش ست
وقتی که زندگی یعنی:
قدم زدن در فاصله ی درخت و نیمکت !

پرنده بر بلندترین شاخه می خواند...
با خودم می گویم:
خدا درخت های پارک را
برای دنیا
نگه دارد
+ تاريخ ۱۳٩٠/٧/۱٠ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ نويسنده سین.ر نظرات ()

دیگر نباید عاشق شوم!

که برف شادی روی سرم بریزند

این ، اول تمام دلتنگی هاست

چشم هایم را

زیر چادر زردت

قایم کن

نگذار دیگر ببینم اش

با من بمان پاییز !

من از عطر سیب و شکوفه های بادام می ترسم
+ تاريخ ۱۳٩٠/٧/٢ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ نويسنده سین.ر نظرات ()

می گویند پرخاشگر شده ام

نه!

فقط هرکس که لحظه ای یاد تو را از ذهنم بگیرد

گیرم با یک عطسه ی معمولی

نمی توانم سر به تنش بگذارم

می گویند از خوراک افتاده ام

نه!

فقط غذاها

دیگر خوشمزه نیستند

بعد از آن "با تو شام خوردن!"

می گویند خواب ندارم

نه!

فقط منتظر توام

می ترسم چشم روی هم بگذارم و بیایی

چیزیم نیست

در عوض

موسیقی آرام گوش می دهم

قرص هایم را دوبرابر می خورم

و رگ خوابت را نوازش می کنم

اصلا اتفاق عجیبی نیفتاده

فقط انگار

سرم

بلایی

دارد می آید

تو...

داری میروی!

 

 

+ تاريخ ۱۳٩٠/٥/۳٠ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ نويسنده سین.ر نظرات ()

اتفاق

افتاد!

مثل من،

از چشمـــــــا نت...

+ تاريخ ۱۳٩٠/٤/٢٤ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ نويسنده سین.ر نظرات ()

روسیاهی

تاوان کسی ست

که نفهمید

هر سیاهی...

چشم تو نیست!

+ تاريخ ۱۳٩٠/٤/٢٢ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ نويسنده سین.ر نظرات ()

همه دروغ گفته بودند

دوست داشتن وجود نداشت

و من دیگر به هیچ وجه نمی توانستم خوشحال شوم

دنبال شاد کردن دیگران افتادم

 اما من

تنها شادی  هیچ دلی نبودم!

و تنها کسی که می توانست خوشحالم کند

از غم و شادی من فارغ بود

به گریه افتادم

و امشب را تا سحر خواهم گریست

تا فرشته ای سهمم را از کودکانه ترین خوشی های دنیا

به دست های نا امیدم برگرداند

امشب فقط یک آغوش می تواند پناهم دهد

کاش می شد تا سحر بر شانه هایش گریه کنم

من دلم عجیب تنگست!

 

کاملا بداهه در نیمه شبی که فقط یک نفر می توانست خوشحالم کند!

 

+ تاريخ ۱۳٩٠/٤/۱٧ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ نويسنده سین.ر نظرات ()