|
حرفهایم با تو را اینجا می نویسم...توکه جواب نمی دهی لا اقل یادم باشد...راستی تو اصلا کی هستی؟
|
همه آدم های دنیا
با آخرین قطار رفتند
حسم
ریل غمگینی ست
در بیابان متروک
که
مرگش را به تاخیر انداخته
امیدی راکد:
در انجماد شب
خورشید و
در التهاب روز
شب!
می گویند پرخاشگر شده ام
نه!
فقط هرکس که لحظه ای یاد تو را از ذهنم بگیرد
گیرم با یک عطسه ی معمولی
نمی توانم سر به تنش بگذارم
می گویند از خوراک افتاده ام
نه!
فقط غذاها
دیگر خوشمزه نیستند
بعد از آن "با تو شام خوردن!"
می گویند خواب ندارم
نه!
فقط منتظر توام
می ترسم چشم روی هم بگذارم و بیایی
چیزیم نیست
در عوض
موسیقی آرام گوش می دهم
قرص هایم را دوبرابر می خورم
و رگ خوابت را نوازش می کنم
اصلا اتفاق عجیبی نیفتاده
فقط انگار
سرم
بلایی
دارد می آید
تو...
داری میروی!
اتفاق
افتاد!
مثل من،
از چشمـــــــا نت...
روسیاهی
تاوان کسی ست
که نفهمید
هر سیاهی...
چشم تو نیست!
همه دروغ گفته بودند
دوست داشتن وجود نداشت
و من دیگر به هیچ وجه نمی توانستم خوشحال شوم
دنبال شاد کردن دیگران افتادم
اما من
تنها شادی هیچ دلی نبودم!
و تنها کسی که می توانست خوشحالم کند
از غم و شادی من فارغ بود
به گریه افتادم
و امشب را تا سحر خواهم گریست
تا فرشته ای سهمم را از کودکانه ترین خوشی های دنیا
به دست های نا امیدم برگرداند
امشب فقط یک آغوش می تواند پناهم دهد
کاش می شد تا سحر بر شانه هایش گریه کنم
من دلم عجیب تنگست!
کاملا بداهه در نیمه شبی که فقط یک نفر می توانست خوشحالم کند!