|
حرفهایم با تو را اینجا می نویسم...توکه جواب نمی دهی لا اقل یادم باشد...راستی تو اصلا کی هستی؟
|
باید
مثل هرروز بیدار شوم
ایمیل ها و کامنت هایم را چک کنم
بعد بروم پارک
ماشین ها برایم بوق بزنند
دنبال کسی بگردند
که من نیستم
بعد کنار پیرمردهای بازنشسته
بنشینم روی نیمکت
و لبخند بزنم
به زن هایی که کلاس بدن سازی می روند
و زن هایی که آرایشگاه می روند
و زن هایی که سبد های خریدشان را حمل می کنند
و
بچه هایی که توی پارک بازی می کنند
به بچه هایی که از سرسره بالا می روند...تا بیفتند پایین!
به بچه هایی که توی چرخ فلک می چرخند
...
بعد بروم خانه
یک ضربدر روی برگه ی امروز تقویم بکشم
و آن را پاره کنم
برگه ی بعدی بی شک
چیزی شبیه قبلی هاست...
حالم
زن پا به ماهی ست
که روز های آخرش
نمی گذرند!
با تو
سفید
شگفت انگیزترین لباسم بود
کنارت
زیبا ترین زن زمینم
مثل همین کفشهای بی سرنوشت
که به سبزی علف های سرگردان می آیند
مثل همین پولک های نقره ای
که به آسمان سیاهمان می آیند
مثل چادر نمازم
که بوی گلهایش
به آخرین ادکلن شیرینت....
نیستی اما
بی تو باز هم
فقط پیراهن سفید
می آید به من
فردا لباس نو می پوشم
قرارمان
کنار سبزه های لب جو
کنار بادبادک هایی
که بی ما
رفتند
...
به دیدن ات می آیم مرد!
با
پیراهن
سپید!
دلم
چقدر برای خودمان می سوزد
بی تابی!
مثل شاعری که لال شده
خسته ام!
مثل شعری
که هر چه طولانی تر شود
کمتر می خوانی اش
تمامش کن!
بگذار پایان این خط
کوتاه ترین شعر شاعری لال باشد
در عصر غمگین قبرستانی دور
.
باد هو هو زنان می پیچد
لابلای جنازه ی کفتارها
هر لحظه
بر باد می رود
پیراهنی...
انگشتی...
حنجره ای...
غروب نشده
لاشخور های سیاه
چیزی از تفاله ی مردارها باقی نمی گذارند
فردا اما
آسمان باز
همان آسمان ست
و خورشید دوباره بر تمام موجودات خواهد تابید
ناباورانه
و بخشنده
با این همه
شهرت
برهوت مخوفی ست
تا به دارالامان نرسیده ایم
مرا قایم کن
زیر چادر فیروزه ایت
مادرم!
زندگی از جنس صدا ست
وقتی توی ماشین
موسیقی گوش می دهم
و تو روی موتورت
صدای هوا را می شنوی
وقتی
روی تخت
آرام صدایم میکنی
و جلوی کوه
نمی شنوم
نمی شنوم...
ن م ی ...
زندگی از جنس صداست
من و تو
گم شده ایم
توی هیاهو ها!
هی داد زدم...
نشنید!
به گردنم فکر می کنم
به گلوبند یاقوتی که بر آن آویختی
و به بوسه هایت که با عطر نرگس می آمیخت
به گردنم فکر می کنم
به رودخانه های شور
که از آن می گذرند
و به طناب سرخی که هیچوقت
شبیه زندگی نبود
به گردنم فکر می کنم
به یقه اسکی پوشیدنم در سراسر سال
به زمستان های بلند
به یقه های هفت و هشت توی کمد
و به ردی که بر این صفحه می ماند
و تو نباید ببینی!
نمی بینی
نمی شنود...
اما
میدانم
باید همین حوالی
نزدیک تر از همین رگی باشد که...
تیغ را فشار می دهم...
من قاتل نیستم
فقط
هی داد زدم
نشنید
باید
بیدارش کنم...
نا...رنجی کشیدمت
زرد بودی!
غروب کردم
که طلوع باشی...
سرخ شدم
که سبز شوی
با این همه هیچوقت
به رنگ اولمان بر نگشتیم
دنیا با مداد رنگی های ما
خیلی فرق داشت!
روی ایوان می نشینم
و به مگسی فکر می کنم
که توی دستشویی گیر کرده است
گلدان های شمعدانی را آب می دهم
مگسهای روی ایوان درٍ گوش هم پچ پچ می کنند
و من میدانم
که توی کثافت،
هیچ کس ،
حتی مگس
خوشبخت نخواهد بود!